رسید

فصل سبزی که منتظرش بودی

آب های شبانه ای که به پای ریشه های سوخته اش میریختی، جوانه زایید.

گیاه نارسیده ات، گلت، دلت...سبز شد و هنوز تو در پس نگاهت یک دنیا سکوت نشسته است

 

هنوز کسی درون تو حصر است

گرهی ناگشوده

بغضی فروخورده

بحثی نا به فرجام

 

رسید

فصل سبز امید

و تو هنوز شادیت را از پشت پنجره نگاه میکنی

محصور درون من

برخیز

فصل بودن توست

 

کاش از پی این همه جوانه، کسی ، چیزی، جایی برایم نغمه رها شدن مینواخت...