قل اعوذ ب "رب" الفلق


پناه میبرم

از این تاریکیهایی که نه اطرافم را میبینم ، نه مزاحم و دوست را تشخیص میدهم

ازین تاریکیهای محض،پناه میبرم
از ورد و افسون هر جادوگر خدا _تو_ نشناسی...
از حسادت بی خبران ز لذت شرب مداممان...
پناه میبرم
به آغوش خدایی تو . ..
بشکاف این دستها را
باز کن
فلق شو
مرا ...مرا...مرا به پناهگاه امن نبضهایت عادت بده


.................................................

پ.نوشت : بین خودمان بماند...خودت ،اینها را میفرستی؟ نه؟...آغوشت برای بیتابیم دلتنگی کرده!

کنجکاوی

کودک درونِ بازیگوش،خیلی هم خوب نیست...

اینکه هر چه دلش خواست بداند و بپرسد و تست کند، تو هم راه بیفتی دنبالش ..اینکه حساب سن و سال و موقعیت و شرایط زمانی و جنسیتت را نکند و سر تا پا سوال شود و بخواهد ...راستش را بخواهی این کودک ، گاهی چرت هم میگوید خب!

 ادبش نکنی ، داخل چاه پشیمانی می اندازدت که نه راه پس دارد، نه پیش...


پ.ن : دانستن همه چیز ، حسن نیست...همه جا رفتن هم...

طوفان دیگری در راه است..


مخاطب همیشه ی ناب

اله آدم

خالق نازنین من

به این سرای مجازی هم سر میزنی؟ مگر نـــه؟

شاید نتوان پشت این صفحه و کلید و فاصله ، عبادت کرد...اما نجوا* که میشود..

 از هجوم سنگین ِحادثه . .. از این تکرارِ سنگین .

                                 می ت ر س م


فتوکل علی الله فهو حسبه...فتوکل علی الله فهو حسبه...فتوکل علی الله فهو حسبه..


* نجوا : صحبت در گوشی دو طرفه

رفع ابهام!

به دنیا آمدم

برای سرودن شعری

و خواندن غزلِ عسل ِ چشمانی

و پیمان با سپیـــــدِ دستانی

و نو شدن از طراوت لبخندی

و تاب آوردن بار یک قصیده ی بلندِ بی تاب، در مسیر رباعی!

من آفریده شدم

و هزار مثنوی سرودم

که بدانی مخاطب تمام شعر ها "تو" نیستی


حیف که  گوش سورئال تو پر بود از تضاد!



سپید


مشکی

رنگِ هر چه میخواهد باشد،   باشد

من غزل هایم را هم

                     سپیــــــد میگویم...


قالب = سد راه شاعر

راستش رو بخوای از کم توانیم یا حقیقتا بی هنریم میدونستم که با قالب ها مشکل داشتم...امروز که صحبت آقای بهمنی رو خوندم ، فضا _ بخوانید جو_ مرا گرفته، وحشتناک.

محمد علی بهمنی:

"مثلاً به غزل می‌گویند قالب غزل، که تهمتی بزرگ است. موقعی که می‌گوییم قالب، اصلاً با ذات هنر جور در نمی‌آید، چون هنر در قالب نمی‌گنجد، انگار حدود پنهان را برای خود آشکار می‌کنیم که نمی‌توانیم از آن عبور کنیم، خود به خود همین که انسان به یک چیز محصور فکر کند اندیشه‌اش آسیب می‌بیند."

بازگشت...

"شوق" واژه نخستین دیدار است

آن هنگام که ایلیا جسمیت یافته باشد

و تو

معصومیت نگاه خویش را از  تمامی راه زنان

برایش

باز پس گرفته باشی

 

نوت استیک 8

انتظار زیادی نبود ها...

دلم میخواست همین یک شب بفهمد !

 

آه از این لطف به انواع عتاب آلوده...

جاده تنها بود

غیر ازین میشد تعجب میکردم

قرار من و تو بود

به دیگران چه...

ولی من نخواستم یکی شوهرش مریض شود،یکی تولد دوستش باشد،یکی مادرش مخالف شود،یکی خواهرش از سفر بیاید

تو خودت خواستی قرارمان دو نفره بماند...

راستش را بخواهی دلم جاده را تنها نمیخواست :/

ولی تویی دیگر ...:)

 

یاد خاطره بچگیم : X گفت بیا با هم عکس بندازیم، شمال بودیم، همه الفبای انگلیسی ریختند وسط...

آخرش عکس سوخته بود،فقط من و X  مانده بودیم ...

قصه ها رو چه جالب به هم ربط میدی نویسنده جان جآن

 

پ.نوشت : سفرم به قم که تنهایی شد

 

9#

یک نفر باید در این بی تابی شبهای ما ، گم گشته باشد

در میان آسمان، یک ماه ، بی جو، بی زمین، بی جاذبه، گم گشته باشد




شعر من بی قافیه، در صحن مجلس! گفتنی شد

دوستان شاید در این غوغا،غزل،مصرع،هدف گم گشته باشد

ذکر فارسی!

تا میایی خویش یــــــــــــــــادم میرود

مستی و درد و غمِ پیمانه یادم میرود


از برای نقل غم هایم قلــم برداشتــم

مینویسم "با سلام "و نامه یادم میرود


پ.نوشت: گاهی که شعر میشود دلم...رو به روی حضور تو...

مکان: صحن گوهرشاد