قل اعوذ ب "رب" الفلق
پناه میبرم
از این تاریکیهایی که نه اطرافم را میبینم ، نه مزاحم و دوست را تشخیص میدهم
ازین تاریکیهای محض،پناه میبرم
از ورد و افسون هر جادوگر خدا _تو_ نشناسی...
از حسادت بی خبران ز لذت شرب مداممان...
پناه میبرم
به آغوش خدایی تو . ..
بشکاف این دستها را
باز کن
فلق شو
مرا ...مرا...مرا به پناهگاه امن نبضهایت عادت بده
.................................................
پ.نوشت : بین خودمان بماند...خودت ،اینها را میفرستی؟ نه؟...آغوشت برای بیتابیم دلتنگی کرده!
