روز آخر سال

اگر سلام رسم ادب است...خداحافظی تمام و کمال ادب...

میدانم رفتنت از آن رفتنهاییست که بازگشتی ندارد

به پاس خوب بودنت به بدرقه ات آمده ام ...با همان تک گل سرخی که خودت به دستم دادی...

میخواهم بدانی تا همیشه نگهدار خوب خاطره هایت هستم..

برای تکرارت نه به حسرت مینشینم نه آرزوی بیجایی را به انتظار. آسوده برو...بی هیچ نگاهی به پشت سرت..

هرچند دلیل این همه شتابت را نمیدانم..

باشد ندانم...

پایان ساده ای داشته باش..مثل هر روز قبل... مثل فیلم های بهرام بیضایی...



زاهدا خرده مگیر!   ما همینیم که هست!!

مـا باده می زنیم و شمــا دست می زنی؟
ای شیخ! گوشه ها به من مست می زنی

مخمور و بی طهارت و لاقید و بی نماز...
هر طعنه ای که باشد از این دست،می زنی

...

افراط باده نوشی مــــــا را به دل مگیر
توی سبــو هنوز کمی هست،می زنی؟


پ.ن : شعر از سعید سلیمان پور ارومی هست...کاملش تو وبلاگ خود ایشون هست...حتما سر بزنید...می ارزه
http://bolfozool.blogfa.com

پ. ن 2 : هر طعنه ای کا بود ازین دست زدی ، رفتی...یادش به خیر! :))

!

 

نمی آیی باز؟؟

آخرین جمعه سال است..نمی آیی باز؟

دل من مرد در این شهر...نمیآیی باز؟

اگر این جمعه نیایی به چه دلخوش باشم؟

عید ما آمدن توســت ،

نمیآیی بـــاز؟؟

...................................................................................................

پ.ن: شاعرش رو نمیدونم...

#3


بازی همینست دیگر

یک نفر که ببازد ، دیگری حتما برنده میـــشود

دلـم مبارکـــت


#2


تو که نیستی  عاشقانه هایم را مخاطب شوی

مانده ام چرا لال نمیشود دلم


..............................................

پ.ن: مخاطب بی ربط نپاشید به نوشته هایم....

این جنون گاوی همه اش از بی مخاطبیست!

باور


پیش تر بیا...

میترسم اگر باورم را از من بگیرند

تو دیگر نباشی

..

نزدیکتر بیا  و در جانم بیش از پیش بنشین

بگذار باورم معنای جانم را بگیرد

و جانم طراوت باور


.....................................................................

پ. نوشت: همیشه برام سوال بود " و خداوند کلمه بود" یعنی چی...تا اینکه نوشته دوستی در وبلاگی رو خوندم که: "خدایا میترسم فقط یک کلمه باشی"....ترسش به ترسم انداخت و جملات بند 1 ساخته شد...

نسمی به ذهنم گفت: خدا همانست که این کلمه را ورد زبان همگیتان کرده...خالق کلمه

بند دوم بی وقفه التماس شد...


خیالت راحت

هواشناسی گفت روز آرام و آفتابی است.

طوفان را بلعیده ام


: )


انتظار

این " به دلم برات شده ها " بیات شده!

دندان دلم به جویدنش رضا نمیدهد

.

بگذار نان کپک زده امید خودم را بخورم

منتش کمتر 

..................................................................

--- : گاهی که هوایی میشود دلم..

#1

بی نظیر تری برایم از ستاره ای که در شبی تار میدرخشد

و من بریده بریده به نظاره نفسهایت نشسته ام

تا بشنوم از لبانت

کلام رهـــــایی بخش قلبم را .. . شاید!

نمیشه "علی" گفت و عاشق نشد..

تمام عاشقانه های دلم طعم تو را میدهد...

چه شده مرا!!!!

نمیشه "علی" گفت و عاشق نشد..

چسب تکه تکه شکسته های قلبم نام تو بود

نخ جراحی به فنا رفته روحم هم


چه انتظارِ شیرینی در چشمانم موج میزد برای شنیدن نامت..

و چه هوشمندانه راه میپیمود به لبهایم

و چه شوری شیرینی به زبانم میداد! : )

...

در راه تمام ذوق بودم...دیدن تو..دیدنت...دیدن..

...

هر بار که باز میگشتیم...همه شوق من آن لحظه ای بود که سر برگردانم و

مهربانیت را بنوشم و

با تمام نگاهم تمام حریمت را ناز بکشم

و

ناگفته

"دوستت دارم" هایم را بخوانی

...

پر پروازم

التیم قلبم

بغض آشنای روشنی بخشم

هستی م

.....

ناگفته بخوان مرا..


ع علی..

نمیشه یا علی گفت و عاشق نشد...



خواب گاه

نمیشه از کنار زنده ای رد شد..بی تفاوت

حالا میخواد آدم باشه

حس باشه

یا خاطره

.............................

1- از دوستم پرسیدم اون خوابگاهی که سوخت کدوم بود؟....گفت 9.... دیدمش...دیوار حسرت!

2- هر چی نگاه کردم سالن مطالعه رو پیدا نکردم...طبقه دوم سلف خوابگاهه...کاش زودتر میدونستم..

..............................

مخاطب من...شاید یه روزی تمام مسیر برام خاطره شه...تمام شهر...تمام کشور...تمام دنیا

یکی از چهل نامه به همسرم

هم سفر

از نادر ابراهیمی بسیار عزیز:

در این راه طولانی - که ما بی خبریم

 

و چون باد می گذرد

 

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

 

خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ،  مطلقا یکی

 

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

 

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

 

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

 

یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را

 

و یک شیوه  نگاه کردن را

 

مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی

 

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

 

و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است

 

عزیز من

 

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ،   حجاب برفی قله ی علم کوه ،  رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

 

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست

 

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

 

من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

 

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد

 

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

 

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم

 

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

 

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

 

اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند

 

بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل

 

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست

 

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست

 

بیا بحث کنیم

 

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

 

بیا کلنجار برویم

 

اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

 

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،  شور و حال و زندگی می بخشد

نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،........... حفظ  کنیم

 

من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم

 

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

 

عزیز من ! بیا متفاوت باشیم

لطیف


زن قداست دارد،


براى با او بودن باید "مرد" بود !


نه نر ... !


.........................................................................................................

فکر1: مرد چطور؟؟

پ.نوشت: با مدعی مگویید...

پ.نوشت: مرد مرده و زن زنده؟؟

دل خوش نکن

دل نبند

به استحکام  صدای گامهایی که نزدیک میشوند 

احتمالا دانشجویی است که کلاسش دیر شده

کسی دنبال تو نمیدود!

شروع تازه با یک شکلات تلخ

به زور دارم قهوه میخورم...کار علیرضاس...محبت زورکی

نزدیک یک سالی هست که دوباره برگشتم به خودم...تجربه ها بها میخوان...گاهی به بهای عمر..

..........

تا زمانی که نشستی ، به راه رفتن لاک پشت هم حسودی میکنی

تصمیم گرفتم راه بیفتم...یک شکلات خریدم به پاس این تصمیمم :)





پایان همیشه خیس نیست

داشت برام درد دل میکرد.

وسط حرفاش برا تغییر بحث یه خبر داد و شروع کرد به ادامه درد دلش...

خالی شدم...ریــــختـــم

شاید باید دیگه بقیه حرفاشو نمیشنیدم

شاید باید با ناراحتی میپرسدم : چی؟؟

شاید باید یه مکث تابلو میکردم

شاید باید اشکم میومد

شاید باید پاهام شل میشد

ولی هیچی م نشد...بقیه حرفاشم شنیدم..لبخندمم پاک نشد

.