می آیی همین حوالی، هی با واژه ها دست به یقه میشوی و دستت را فشار میدهی روی بک اسپیس .

واژه ها زیر نگاهت مظلومانه دست و پا میزنند. از غربتشان خنده ات میگیرد...زل میزنی به انگشتان واژه کُشَت! و مشت میسازی...یک مشت ِ حسرت به دل!

خودت خوب میدانی چقدر حق ادا نکرده داری برای این مشت ها!

مثل هزار کار نیمه تمام دیگرت...اما نه...دلت نمیخواهد هنوز هم بدهکار بمانی

بلند میشوی...صاف میروی روبه روی خودت می ایستی...برای آینه لبخند میزنی...مثل همان لبخندهای احمقانه همیشگی .یاد گرفتی بغضهایت را لای خنده ها لقمه پیچ کنی و نجویده قورتشان دهی..

دهانت را نشانه میگیری....خیلی دلت میخواهد حق مشتت را ادا کنی و یک عمر مدیون خودت بمانی...

تمام گفته ها و نگفته هایت را مرور میکنی...


دوست داری بگویی آن پوزخند "بی خیال" رو از رو لبت پاک کن...من عوض میشم...من میتونم...من...

لعنتی ، خنده اش میگیرد.

بی خیال!

رک نوشت: دلم میخواست مثل همان روزهای اول....اینجا فقط معبر بیگانه بود...